تبليغاتX
کلهر

کلهر

...آنهایی که رفته اند... آنهایی که مانده اند


 
آنهايي که (از ايران) رفته اند، ايميلشان را در حسرت ِ نامه از آنهايي که مانده اند باز مي کنند
و از اينکه هيچ نامه اي ندارند کلافه مي شوند.
آنهايي که (در ايران) مانده اند هر روز ايميلشان را چک مي کنند و از اينکه نامه اي از آنهايي که رفته اند ندارند، کفرشان در ميايد .
 
 آنها که رفته اند همانطور که دارند يک غذاي فوری درست مي کنند تا تنهايي بخورند،
در این خیالند که آنهايي که مانده اند الان دارند دور هم دیزی یا قورمه سبزي با برنج زعفراني مي خورند و جمعشان جمع است .
 
آنها که مانده اند، همانطور که دارند يک غذاي سر دستي می پزند، تجسم مي کنند آنها که رفته اند الان با دوستان جديدشان گل مي گويند و گل ميشنوند و از ان غذاهايي مي خورند که توي کتاب هاي آشپزي عکسش هست.
 
 . آنها که رفته اند، فکر مي کنند آنهايي که مانده اند دائم با هم به گردش میروند... دربند، لواسان، بام تهران و درکه و…
و آنها را که آن گوشه دنيا تک افتاده اند، فراموش کرده اند.
آنها که مانده اند، تصور مي کنند آنها که رفته اند، هرشب به بار و ديسکو مي روند و خوش مي گذرانند و آنهایی را که توي اين جهنم گير افتاده اند فراموش کرده اند.
 
. آنهايي که رفته اند دلشان لک زده بجای آن مشروب ها که چندان باب طبعشان نيست،
 يک چاي دم کرده سماوری حسابي بخورند.
 
 آنهايي که مانده اند آرزو به دل شده اند که برای يکبار هم که شده بروند داخل مغازه اي و بی دغدغه و نگرانی، مشروب سفرش بدهند.
 
. آنها که مانده اند بر این باورند که آنهايي که رفته اند دیگر حق اظهار نظر ندارند و فوري قلم برداشته و اسم شان را خط مي زنند.
 
آنها که رفته اند، با شوق و ذوق بيانيه امضا مي کنند و مي خواهند خودشان را به جريان سياسي کشوري که تويش نيستند، ملحق کنند.
 
. آنها که مانده اند در حسرت بي بي سي و صداي آمريکای بدون پارازيت، و اینترنت بدون فیلتر و رسانه های تماماً دولتی  کلافه مي شوند.
 
 آنها که رفته اند پاي اينترنت پر سرعت، دنبال فوتبال شبکه 3 با گزارش عادل يا سريالهاي داخلی  و با کلام پارسي و فضاهایی ايراني هستند  
 
 آنها که مانده اند،
در ذهنشان از آن طرف، مدينه فاضله مي سازند.
 آنها که رفته اند،
 به خاک گرفتن خاطراتشان در سرزمین مادری، حسرت میخورند. 
 
  و بالاخره: آنهايي که مانده اند مي خواهند بروند... آنهايي که رفته اند مي خواهند بر گردند... 
 
  اما... هم آنهايي که رفته اند و هم آنهايي که مانده اند در يک چيز مشترکند :  
 
  احساس تنهايي...     
 


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط علی  | 

قلک

 گروه اينترنتي درهم | www.darhami.com
 


کيف مدرسه را با عجله گوشه اي پرتاب کرد و بي درنگ به سمت قلک کوچکي که روي تاقچه بود ، رفت .

همه خستگي روزش را بر سر قلک بيچاره خالي کرد . پولهاي خرد را که هنوز با تکه هاي قلک قاطي بود در جيبش ريخت و با سرعت از خانه خارج شد .


وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشيد آقا ! يه کمربند مي خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ...


- به به . مبارک باشه . چه جوري باشه ؟ چرم يا معمولي ، مشکي يا قهوه اي ، ...


پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .


- فرقي نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه ..
  


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 9:25 قبل از ظهر  توسط علی  | 

این گونه نگاه کنیم


 
 
1.    مرد را به عقلش نه به ثروتش
2.    زن را به وفايش نه به جمالش
3.    دوست را به محبتش نه به کلامش
4.  عاشق را به صبرش نه به ادعايش
5.  مال را به برکتش نه به مقدارش
6.  خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
7.  اتومبيل را به کاراييش نه به مدلش
8.  غذا را به کيفيتش نه به کميتش
9.   درس را به استادش نه به سختيش
10.  دانشمند را به علمش نه به مدرکش
11.  مدير را به عمل کردش نه به جايگاهش
12.  نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش
13.  شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش
14.  دل را به پاکيش نه به صاحبش
15.  جسم را به سلامتش نه به لاغريش
16.  سخنان را به عمق معنايش نه به گوينده اش
 
در انتشار آنچه خوبيست و ردي از عشق در آن هست آخرين نفر نباشيد!
 
 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط علی  | 

یا ضامن اهو


 


 آفتاب امامت از هر افق که سر برزند آفتاب است. نور و درخشش آن چشم ها را خیره می سازد. 
گرما و تابش آن حیات بخش و زندگی ساز است. هیچ برگی بی پرورش سر انگشت شعاعش زندگی نمی تواند و هیچ شاخی بی بهره از تابش مهربانش باری نمی آورد. روز یازدهم ماه ذیقعده سال 148 هجری در مدینه و در خانه امام موسی بن جعفر علیه السلام ، فرزندی چشم به جهان گشود که بعد از پدر، تاریخ ساز صحنه ایمان و علم و امامت شد. او را «علی» نامیدند و به «رضا» معروف شد.
 
 
 


عصری که امام می زیست


هشتمین پیشوا، امام علی بن موسی الرضا علیه السلام ، در سال 183 هجری، پس از شهادت امام کاظم علیه السلام ، در سن سی و پنج سالگی بر مسند الهی امامت تکیه زد و عهده دار پیشوایی امت شد. در آن زمان خلافت عباسیان در اوج قدرت خود بود. آنها برای ایمن ماندن از شورش علویان و جلب قلب و شیعیان و ایرانیان سعی داشتند وانمود کنند که روابط صمیمی با این خاندان دارند و به این وسیله مشروعیت خویش را تأمین کنند.
 


مردمی بودن

امامان پاک ما در میان مردم و با مردم می زیستند و عملاً به مردم درس زندگی ژ و پاکی و فضیلت می آموختند. آنان الگو و سرمشق دیگران بودندو با آن که مقام رفیع امامت آنان را از مردم ممتاز می ساخت، خود را از مردم جدا نمی کردند. مردی از اهل بلخ می گوید: با حضرت امام رضا علیه السلام در سفر خراسان همراه بودم، چون سفره غذا گسترده شد، دستو داد همه بیایند. گفتم: فدایت شوم اجازه دهید سفره غلامان را جدا کنیم. حضرت فرمودند: آگاه باش که هیچ کدام بر هم برتری نداریم. خدای ما یکی و پدر و مادر ما یکی است. هر که تقوای بیشتری دارد بر دیگران برتر است.
 
 
 

علم و آگاهی

امامان پاک ما به جهت مقام عصمت و امامت و به حکم علم و حکمتی که لازمه امامت است، بر ضرورت های عصر خویش از هر کس دیگر آگاه تر و نسبت به روش رهبری از همه داناتر بودند. امام بزرگوار، علی بن موسی الرضا علیه السلام ، بعد از پدر گرامیش درزمان حکومت هارون بی محابا به معرفی خود و تبلیغ امامت پرداخت، چنان که یاران ویژه اش بر او بیمناک بودند و آن گرامی تصریح می فرمودند که «اگر ابوجهل توانست مویی از سر پیامبر کم کند، هارون نیز می تواند به من زیانی برساند».


ویژگی های امام رضا علیه السلام

ابراهیم بن عباس می گوید: هیچ گاه ندیدیم که امام رضا علیه السلام ، در سخن بر کسی جفا ورزد و نیز ندیدم که امام سخن کسی را پیش از تمام شدن قطع کند. هرگز نیازمندی را که می توانست نیازش را برآورده سازد، رد نمی کرد. کار خیر و انفاقِ پنهان بسیار داشت و در شب های تاریک مخفیانه به فقرا کمک می کرد. در خانه ساده زندگی می کرد، ولی وقتی بیرون می رفت خود را می آراست و لباس تمیز می پوشید.
 

تقوی عامل شرافت

همانگونه که خداوند متعال در قرآن کریم بارهامقام تقوی را ملاک برتری انسان ها معرفی می کند، امامان معصوم نیز به گونه های مختلف درصدد بیان این مهم برآمدند؛ چنانکه شخصی به امام رضا علیه السلام عرض کرد: به خدا سوگند هیچ کس در روی زمین از جهت برتری و شرافتِ پدران به شما نمی رسد. امام فرمود، تقوی به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار آنان را بزرگوار ساخت.
 

تکریم میهمان

در مکتب اسلام میهمان از مرتبه والایی برخوردار است و ائمه اطهار علیهم السلام به روش های گوناگون اهمیت آن را متذکر شده اند. شبی امام رضا علیه السلام میهمان داشتند، در میان صحبت چراغ نقصی پیدا کرد. میهمان برخاست که چراغ را درست کند. امام او را نشاند و خود، چراغ را درست کرد و فرمود ما مهمانان خود را به کار نمی گیریم.
 

حفظ عزت نیازمندان

روزی غریبی خدمت امام رضا علیه السلام رسید و گفت: من از دوستداران شمایم. از حج بازگشتم و خرجی راه تمام کرده ام. مبلغی به من مرحمت کنید تا خود را به وطن برسانم و در آنجا از جانب شما همان مبلغ را به مستمندان صدقه دهم. امام برخاست و به اطاقی دیگر رفت و دویست دینار آورد و از بالای در دست خویش را دراز کرد و آن شخص را خواند فرمود: این را بگیر و توشه راه کن و به آن تبرک بجوی. لازم نیست معادل آن صدقه بدهی آن شخص دینارها را گرفت و رفت. از امام پرسیدند: چرا خواستید شما را هنگام گرفتن دینارها نبیند؟ امام فرمود: تا شرمندگی نیاز و سؤال را در او نبینم.
 


اهمیت قرارداد در کسب و کار

سلیمان جعفری از یاران امام علیه السلام نقل می کند روزی به همراهی امام به خانه ایشان رفتم. کارگران مشغول بنایی بودند. امام در بین آنها غریبه ای دید. پرسید: این کیست؟ عرض کردند، به ما کمک می کند و به او چیزی خواهیم داد. فرمود: مزدش را تعیین کرده اید؟ گفتند: نه. امام بر آشفت و فرمود مگر نگفته ام که هیچ کس را برای کاری نیاورید، مگر آن که قبلاً مزدش را تعیین کنید و قرارداد ببندید، کسی که بدون قرارداد و تعیین مزد کاری انجام دهد، اگر سه برابر مزدش را بدهی باز گمان می کند مزدش کم است، ولی اگر طبق قراداد به او مزد بدهی از تو خشنود خواهد شد.
 

مذمت غرور و فخر فروشی

احمد بزنطی، که از دانشمندان زمان خود و از اصحاب امام است، نقل می کند شب در خدمت امام بودم. هنگام رفتن امام فرمود: احمد بمان و سپس رختخوابی برایم مهیا کردند. من از شوق به سجده افتادم و گفتم سپاس خدا را که تا این حد حجت خدا و وارث پیامبران به من محبت فرمود. هنوز در سجده بودم که امام به اطاق بازگشت و فرمود: ای احمد هرگز آنچه برای تو پیش آمده مایه فخرفروشی بر دیگران قرار ندهی و خود را برتر از دیگران ندانی. از خدا بترس و پرهیزکار باش و برای خدا فروتنی کن تا خدا ترا رفعت بخشد. امام با این عمل و سخن خویش هشدار داد که هیچ عاملی جای خود سازی و تربیت نفس و عمل صالح رانمی گیرد و به هیچ امتیازی نباید مغرور شد.
 

سیاست امام در برابر شگرد فریبنده مأمون

مامون در تفویض خلافت یا ولایت عهدی به امام رضا علیه السلام حسن نیت نداشت و در این بازی سیاسی به دنبال هدف های دیگری بود. اما اگر هر یک از دو پیشنهاد مأمون را به صورتی که او خواسته بود می پذیرفت، به سود مامون بود. در هر صورت مامون یا خلیفه می شد، یا ولیعهد و این شرط مامون بود. امام در واقع راه سومی را انتخاب کرد و با آن که به اجبار ولایت عهدی را پذیرفت، با روش خاص خود به گونه ای عمل فرمود که مامون به هدف خویش، که نزدیک شدن به امام و کسب مشروعیت باشد، نرسد و طاغوتی بودن حکومتش نزد جامعه بر ملاء شود.
 


از مدینه تا مرو

رجاءبن ابی الضحاک، فرستاده مخصوص مامون، می گوید: مأمون مرا مامور کرد که به مدینه بروم و علی بن موسی الرضا راحرکت دهم و دستور داد روز و شب مراقب او باشم.از مدینه تا مرو به هیچ شهری نرسیدیم جز آن که مردم آن شهر به زیارتش شتافتند.
 

امام در نیشابور

اباصلت هِرَوی می گوید: من همراه امام بودم. هنگامی که می خواست از نیشابور برود، گروهی از علماء گرد امام اجتماع کرده بودند و می گفتند: تو را به حرمت پدران پاکت سوگند می دهیم که برای ما حدیثی بگو. امام سر از محمل بیرون آورد و فرمود: پدرم از پدرانش از علی بن ابیطالب علیه السلام ، و او از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرد که می فرمود: جبرئیل گفت: خدای متعال فرموده است: من خدای یکتایم و جز من خدایی نیست؛ مرا بپرستید. کسی که با اخلاص گواهی دهد که خدایی جز «اللّه » نیست، در قلعه مستحکم من درآمده و از عذاب من ایمن خواهد بود. سپس امام رضا علیه السلام ، اندکی راه پیمود و آنگاه فرمود: بِشُروطِهِا و اَنا مِن شُرُوطها؛ یعنی ایمان به یگانگی خدا، که موجب ایمنی از عذاب است شروطی دارد و پذیرش ولایت و امامت از جمله شروط آن است.
 

علت پذیرش ولایتعهدی

ریان بن صلت می گوید، به امام عرض کردم: ای فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله برخی می گویند شما با آن که نسبت به دنیا اظهار زهد و بی رغبتی می فرمایید، ولیعهدی مأمون را پذیرفته اید. فرمود: خدا گواه است که این کار خوشایند من نبود، اما میان پذیرش ولی عهدی و کشته شدن قرار گرفتم و ناچار پذیرفتم. اضافه بر این من داخل این کار نشدم مگر مانند کسی که از آن خارج است. به خدای متعال شکایت می کنم و از او یاری می جویم.
 

نماز عید فطر

در یکی از اعیاد اسلامی مأمون برای امام پیام فرستاد که امامت نماز عید را بپذیرند. امام پاسخ داد، تو شروطی که میان من و توست می دانی. مرا از اقامه نماز معذور دار. اما مأمون اصرار ورزید و امام پاسخ داد: من برای اقامه نماز عید مانند رسول خدا صلی الله علیه و آله و امیرمؤمنان علیه السلام بیرون خواهم رفت. مأمون پذیرفت. بامداد عید پیش از طلوع آفتاب کوچه ها و راه ها از مردم مشتاق پر شد. امام غسل کرد و لباس پوشید. آنگاه با پای برهنه به راه افتاد و بقیه مانند او رفتار کرند. امام تکبیر گفت و انبوه مردم با او تکبیر گفتند. آن صحنه چنان عظمتی داشت که گویی آسمان و زمین تکبیر می گویند. شهر مرو را سراسر، گریه و فریاد فرا گرفت. خبر به مأمون رسید. مأمون پیام داد: شما بازگردید. همان که قبلاً نماز می خواند نماز را برگزار می کند. امام دستور داد کفش او را بیاورند. پوشید و به خانه برگشت و مردم به نفاق و عوام فریبی مأمون پی بردند.
 
 


بحث و مناظره

مرحوم شیخ صدوق، فقیه و محدت بزرگوار شیعه، می نویسد: مامون از گروه های مختلف افرادی را دعوت می کرد و در پی آن بود که آنان در مباحثات علمی بر امام غلبه کنند و این به سبب حسدی بود که نسبت به امام در دل داشت. اما آن حضرت با کسی به بحث ننشست جز آن که در پایان به فضیلت امام اعتراف کرد و در برابر استدلال امام سر فرود آورد.
 
 
 
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط علی  | 

زن زیبای خفته شگفت انگیز در ایران!!

 

 

هنگام حرکت به سمت کرمانشاه در مسیر صحنه به بیستون و از فاصله ۱۰ کیلومتری بیستون، کوه بیستون و صخره های پشت آن تصویر جالبی را در ذهن انسان تداعی میکنند. دست طبیعت صخره ها را به شکل یک زن که به به پشت بر روی زمین خوابیده درآورده است. از این اثر طبیعی در محل به نام شیرین خفته یا بانوی خفته یاد میشود. گویا فرهاد به علت نداشتن تبهر لازم نقاشی، بار دیگر دست به تیشه شده و پیکر محبوب خود را از سنگ تراشیده است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط علی  | 

درس عبرتی از چنگیزخان !!!!



 



 

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و
چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که
می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.

اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.

ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و

 روی یکی از بال هایش حک کنند:


یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.


و بر بال دیگرش نوشتند:


هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط علی  | 


 اگر تنها یک دقیقه از عمرتان باقی بود چه می کردید؟
 
 

www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
اگر تنها یک دقیقه از عمرتان باقی بود چه می کردید؟ 
من اگر بودم ...
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
قلبم را به سوی ملکوت باز می کردم و آن را با آغوش باز می پذیرفتم.

 
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
عشقم را به همه ی دوستان و عزیزانم هدیه می کردم.

 
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
از صمیم قلب از آنها تشکر می کردم، چرا که هریک با هر آنچه که هستند به من برکت داده اند.


 
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
از اقیانوس تشکر می کردم


 
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
و از رود ها و جنگل ها.


 
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
ممنون از گل ها،


 
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
گیاهان و حیوانات.


 
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
ممنون از ستاره ها، سیاره ها و جهان هستی.


 
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
ممنون که مرا توانگر کردید، به کمک شما فهمیدم که تنها نیستم.


 
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
با تنها ثانیه ای که باقی مانده به اعماق وجود خودم نگاه می کنم و خود را می پذیرم. خود ِ واقعی ام را.


 
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
دستانم را باز می کنم و خود را در آغوش می گیرم و با شهامت، عشق و امتنان نفس می کشم.


 
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
آنچه را که هست و آنچه را که خواهد بود، می پذیرم.


 
www.Iranvij.ir | گروه اینترنتی ايران ويج ‌
اگر تنها یک دقیقه مانده باشد، پرواز می کنم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط علی  | 

علی‌بابا و چهل دزد بغداد

 



علی‌بابا نام یک شخصیت داستانی است که از فرهنگ کهن اعراب می‌آید.در اصل نام او در داستان
 
علی‌بابا و چهل دزد بغداد ذکر شده است.برخی بر این باورند که این داستان بخشی از داستان‌های
 
هزار و یک شب است ولی شواهدی موجود است که این داستان ریشه قدیمی‌تری دارد.اما داستان :

علی‌بابا و بردار بزرگترش قاسم دو فرزند یک بازرگان بودند.بعد از مرگ پدر قاسم که طمع ورز بود با زنی
 
 ثروت‌مند ازدواج کرد و با تکیه بر تجارت پدر زندگیش رو به راه شد.اما علی بابا با زنی فقیر ازدواج کرد
 
و به شغل هیزم چینی روی آورد.

 

 


یک روز که علی بابا برای چیدن هیزم به جنگل رفته بود، ۴۰ دزد را دید که به سراغ گنجینه خود رفته
 
بودند.گنج در دل غاری قرار داشت که با یک رمز در غار باز می‌شد. ‘افتاح یا سیم سیم’ . علی بابا
 
 بعد از اینکه دزدان وارد و خارج شدن و رمز ورود و خروج را متوجه شد وارد غار شد و مقداری از طلاها
 
را برداشت و از غار بیرون آمد به گونه‌ای که دزدان متوجه نشوند.بعدآ علی‌بابا از همسر بردار خود ترازوی
 
طلب کرد تا بتواند میزان طلاهای خود را اندازه‌گیری کند.همسر قاسم از روی کنجکاوی روی کف‌های
 
 ترازو را چرب کرد تا ببیند علی‌بابا برای چه به ترازو نیاز پیدا کرده و بعدآ دید که کف ترازو یک سکه
 
چسبیده است و موضوع را به قاسم گفت و قاسم علی‌بابا را مجبور کرد که پرده از راز خود بردارد.
 
 علی بابا رمز ورود و خروج به غار را به قاسم گفت.

اما قاسم حریص به غار وارد شد ولی رمز خروج را فراموش کرد و در غار گرفتار شد.دزدان بعد از یافتن
 
 او در غار ، او را کشتند و تکه تکه کردند و برای عبرت دیگران در بیرون غار قرار دادند.علی‌بابا بعدآ جسد
 
 برادر را به شهر آورد و به تزد کنیز باهوشی که در خا‌نه بردارش کار میکرد برد تا به گونه‌ای عمل کنند
 
 که انگار قاسم به مرگ طبیعی از دنیا رفته است.کنیز به پزشکی پول داد به این عنوان که قاسم
 
‌ مدت‌ها از بیماری رنج میبرد و همچنین او شبانه و چشم بسته خیاطی کهنه کار به نام بابا مصطفی
 
را به خانه آورد تا بدن تکه تکه قاسم را به هم بدوزد.در نهایت علی بابا و خانواده‌اش قاسم را به
 
 شکلی عادی دفن کردن به گونه‌ای که برای هیچ کس سئوالی پیش نیاید.

 

دزدان بعد از اینکه دیدن جسد ناپدید شده متوجه شدند فرد دیگری از راز آن‌ها مطلع است بنابراین یکی
 
از آنان به شهر رفت و بابا مصطفی را پیدا کرد تا بفهمد جسد کجاست، بابا مصطفی بار دیگر چشمان
 
 خود را بست و خانه را به دزد نشان داد ، دزد نیز در خانه را علامت گذاری کرد تا شبانه به همراه باقی
 
 دزدان اهالی خانه را به قتل برسانند.اما کنیز باهوش از نقشه آنان آگاه شد و در تمامی همسایه‌های
 
اطراف را به همان شکل نشانه گذاری کرد.شب هنگام وقتی دزدان آمدند و دیدند همه درها نشانه‌گذاری
 
 شده است، رهبر آن‌ها دزد کوچکتر را کشت.روز بعد یکی دیگر از دزدان به سراغ بابا مصطفی رفت و
 
اینبار متوجه شد که سنگ جلوی در خانه علی‌بابا لب پریده است آن را نشانه کرد و رفت ولی باز هم
 
 کنیز متوجه شد و لبه تمام سنگ‌های جلوی در خانه همسایه‌ها را لب پر کرد ! اینبار نیز این دزد به
 
خاطر حماقتش توسط رییس دزدان کشته شد.

در نهایت رییس دزدان خود را به عنوان یک روغن فروش جا زد که ۳۸ کوزه روغن با خود همراه داشت.
 
۳۷ تا از کوزه‌‌ها حاوی دزدان و یکی از کوزه ها پر شده با روغن. قصد این بود شب هنگام دزدان از کوزه ها
 
 بیرون بیاییند و اهالی خانه را بکشند.اما کنیز از حیله آن‌ها آگاه شد و در درون کوزه‌ها روغن داغ ریخت
 
 و هر ۳۷ نفر را کشت.سردسته دزدان وقتی دید که دزدان کشته شده‌اند فرار کرد.بعدها او برای انتقام
 
گیری بازگشت به این گونه که با پسر علی بابا که در کار بازرگانی بود دوست شد و شب به
 
خانه علی بابا رفت.کنیز که باز هم از موضوع آگاه کشته بود در حین رقص چاقوی به قلب دزد فرو کرد
 
.علی بابا ابتدا از این کار خشمگین شد ولی وقتی موضوع را فهمید کنیز را آزاد کرد و او را به
 
 همسری پسرش برگزید.

این داستان پایان خوشی داشت البته به جز آن ۴۰ دزد و قاسم که تکه تکه شد
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط علی  | 

یه جمله از خود خودت بگو

 
یه جمله که فکر میکنی‌ قشنگ هست،از خودت بگو
 
 


مهم نیست عملی‌ باشه یا نه!
 

تو کاری نداشته باش که جمله‌ ای که میگی‌ قشنگ هست یا نه؟
 

تو بگو!!!
 

آخرش هم بنویس،دکتر شریعتی،کورشِ کبیر ,آریو برزن 
 
 
آخه تو این ملت کی‌ حاضر هست که بره تحقیق کنه،ببینه درست
 
هست یا نه ؟
 

کی‌ میره کتاب‌هایِ شریعتی رو بخونه؟ چه قدر باهاش آشنایی داریم ؟
 

کورش چند تا کتیبه داشته؟ کی‌ خطِ میخی‌ بلد هست ؟
 

بگو،نترس

 
 

حتی میتونی‌ اسمِ الکی‌ در بیاری 

 
 

انسان‌ها در نوع اول،حیوان هستند،که
 
 
تکامل پیدا کردن و اجتماعی شدن
 
 "سیران خان با کیس "
 

 
 
 
عارفِ هندی در قرن ۱۷
 

این جمله از خودم بود حقیقتش،هم چین آدمی‌ هم نبوده،ولی‌ الان من یه روشن فکر و آدم با کلاس هستم
 


می‌بینید؟ ما تنها قومی هستیم که بدونِ کامل کردنِ تحصیلاتمون،که در هر رشته‌ای هستیم،میتونیم تــز‌ بدیم
 
درباره روانشناسی‌ و یا جامعه شناسی‌ تاریخ و،،
 


روزی دختری به کورشِ کبیر گفت من عاشقِ شما هستم،کورش گفت لیاقتِ شما برادرِ من هست که
 
 پشتت ایستاده!
 

خوب ؟ چی‌ فکر می‌کنید؟
 


جایِ اینکه جملاتِ بزرگان رو استفاده کنیم،!عمل کنیم و مطلع باشیم،روزی یک صفحه کتاب بخونیم،
 

البته میدونم هممون فرهیخته هستیم و احتیاج نداریم


ضمنا،برا جملاتمون میتونیم شخصیت‌هایِ جدید بیاریم،مثلا ......
 


باور کنید،با بودنِ ۲ یا ۳ تا کتیبه نمی‌شه انقدر جمله در آورد

 
 

نویسنده‌ای به برناردشاو گفت،من برایِ شرف کتاب مینویسم،و
 
 تو برایِ پول،برناردشاو خندید و گفت،برایِ هرچه که نداریم می‌نویسیم


ورژن آریایی:
 

روزی اسکندر به کورش گفت،ما برایِ شرف میجنگیم و تو برایِ پول،
 
کورش در جواب گفت،ما برایِ هرچه که نداریم می‌نویسیم


نکته انحرافی : کورش ۳۰۰ سال پیش از اسکندر زندگی‌ میکرده
 

نظرتون چیه کلا؟
 
 
خوشحال میشم جمله شما دوست عزیز رو توی قسمت نظرات و ژیشنهادات بخونم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط علی  | 

حرف مفت


 
 
 
 
 

 

وقتي ناصر الدين شاه دستگاه تلگراف را به ايران آورد و در تهران نخستين
 
تلگرافخانه افتتاح شد. مردم به اين دستگاه تازه بي‌اعتماد بودند،
 
 براي همين، سلطان صاحبقران اجازه داد كه مردم يكي - دو روزي پيام‌هاي
 
 خود را رايگان به شهر‌هاي ديگر بفرستند.
 

وزير تلگراف استدلال كرده بود كه ايراني‌ها ضرب‌المثلي دارند كه مي‌گويد
 
"مفت باشد. كوفت باشد". يعني هر چه كه مفت باشد مردم از آن استقبال
 
 مي‌كنند. همين‌طور هم شد. مردم كم كم و با ترس براي فرستادن
 
 پيام‌هايشان راهي تلگرافخانه شدند. دولت وقت، چند روزي را به اين منوال
 
 گذراند و وقتي كه تلگرافخانه جا افتاد و ديگر كسي تلگرافخانه را به شعبده
 
 و جادو مرتبط نكرد مخبر‌الدوله دستور داد بر سردر تلگرافخانه نوشتند:

"از امروز حرف مفت قبول نمي شود."

مي‌گويند "حرف مفت" از آن زمان به زبان فارسي راه پيدا كرد.
 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط علی  |